خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





افسوس

                                                                  افسوس  
    دیشب ( پنجشنبه شب ) دختر گلم اسرا جون یه دفعه فرمودند بابا جون خیلی مریضم بدنم از تب داره می سوزه و تمام استخوانهایم درد می کنه و دارم از حال می رم . فورا" رفتم و دستم را روی پیشانیش گذاشتم دیدم که داره از تب می سوزه با عجله با داداش عزیزم  تماس گرفتم و جریان را براش توضیح دادم . خدا ازش راضی باشه خودشو سریعا" به خونه ما رسوند و معاینه اش کرد و برایش دارو نوشت و رفتم تا داروهایش را بگیرم در راه داروخانه یه چیزایی دیدم که برای جامعه مون افسوس خوردم . ما که بچه بودیم تا زمانی که باهامون حرف نمی زدند چیزی نمی گفتیم و گاهی اوقات از ترس خونواده تو سوراخ موش هم جا نمی گرفتم ولی امروز خواهرانمون لخت و عریان در مکانهای اجتماعی ظاهر می شوندو برادران عزیزمان قشنگ ترین حرفهایی که به هم می زنن فحش و ناسزا به پدر و مادر همدیگرست . با خود لحظاتی گریستم و حسرت خوردم که چرا مسئولین و حاکمان شهر و کشورمان زمانی که تار مویی از مقنعه ی یک خانم ظاهر می شد فورا" او را بازداشت می کردند و خانواده او را در جریان قرار می دادند و ... اما امروز مردم به خود واگذار شده اند و هر کاری که بخواهند می توانند بکنند .  
                         آیا واقعا" یک کشور و جامعه ی اسلامی باید اینچنین باشد ؟  
         ما حاکمان و مسئولین جامعه فردا در مقابل خدا چه پاسخی خواهیم داشت ؟ 
     
     
    توضیح :  
    الحمدلله حال دختر گلم خوب است و با داروها کسالتشون برطرف شد .
     


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : جامعه ,
    افسوس

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده